X
تبلیغات
ღ❤ღ ئه ویـــــــن ღ❤ღ

❤ خوش بحال فرهــــــاد کهـ تلخترین خاطرهـ زندگی اش "شـــیرینـ" بود ❤

 

این وبلاگو تقدیم میکنم به دوست و ابجی گلم

ریحانه جونم

دیگه خودم این وبلاگو نمیتونم بهش سر بزنم

دوستون دارم

 

+ تاریخ چهارشنبه 1392/02/04 ساعت 8:23 PM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |


دیگر شده ام دچار وسواس بیا !
بدجور به عصرجمعه حساس بیا !
گفتی به عموی خود ارادت داری !
این بار قسم به دست عباس بیا !
 

http://dl.baghiatollah.ir/Pic/Imam-zaman/Imam-zaman%20(1).jpg

+ تاریخ یکشنبه 1391/12/13 ساعت 8:36 PM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

 

ولنتاین مبارک ، همراه یک بغل گل رز ، یک سبد ستاره و

یک دنیا آرزوی شادباش....

 

+ تاریخ چهارشنبه 1391/11/25 ساعت 9:32 PM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

یه روز دختره به بهونه استخر از خونه میزنه بیرون و میره سر قرار.

سر قرار پسره ازش می پرسه:

امروز با چه بهونه ای زدی بیرون ؟

میگه به بهانه استخر ،

پسره هم میگه خب اگه با این سروضع بری خونه که میفهمن!

بیا خونه ما سر تو خیس کن بعد برو...

دختره هم قبول میکنه

دختره میره حموم تو این موقع پسره به دوستاش زنگ میزنه ..

دوستاش که میرسن یکی یکی میرن توی حموم...

آخری که میره هر چی منتظر میمونن بیرون نمیاد
.
.
.
.

وقتی میرن توی حموم می بینن هر دوی اونا رگ دستشون رو زدن و پسره با خونش نوشته بود :

نامـــــــــــــــردا . . .

خواهرم بود.  

 

+ تاریخ یکشنبه 1391/11/22 ساعت 10:42 PM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

کـاش وَقـتهـ ـایِ تــَنهـ ـایی


یــِکی از تو سایـه مـ ـی اومَد و مـِثلِ پــِسَرخالــه میگــُفـت


نــ ـون بـــِگیرَم


نـَـ ـفت بـــِگیرَم


دِلــِ ـت گــِـرِفتِه


مَنــَـ ـــم مــیگــُــفتــَم اره


بَعد فــَقــَط مینــِشَست کِنارَم و سکوت میکــَرد


مَنــَ ــم مِثلِ کــُـــلاه قِرمِزی سَرَمو میزاشتـــَ ـــم رو زانوش


+ تاریخ جمعه 1391/11/13 ساعت 2:4 AM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |


اگه میخواین عکس داخلشو ببینین چند متر از کامپیوترتون فاصله بگیرین...



+ تاریخ شنبه 1391/10/30 ساعت 6:35 PM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

«بابا جون؟» 


«جونم بابا جون؟» 

«اين خانمه چرا با مانتو خوابيده؟» 

«خب... خب... خب حتما اينجوري راحتتره دخترم.» 

«يعني با لباس راحتي سختشه؟» 

«آره ديگه، بعضيها با لباس راحتي سختشونه!» 

«پس چرا اسمشو گذاشتن لباس راحتي؟» 

«.......هيس بابايي، دارم فيلم ميبينم.» 

« باباجون، كم آوردي؟!» 

«نه عزيزم، من كم بيارم؟ اصلا هر سوالي داري بپرس تا جواب بدم.» 

«خب راستشو بگو چرا اين خانمه با مانتو خوابيده بود.» 

«چون خانم خوبيه و حجابشو رعايت ميكنه.» 

«آهان، پس يعني مامان من خانم بديه؟» 

«نه دخترم، مامان تو هم خانم خوبيه.» 

پس چرا بدون مانتو ميخوابه؟» 

«خب مامانت اينجوري راحتتره.» 

«اون آقاهه هم چون ميخواسته حجابشو رعايت كنه با كت و شلوار خوابيده بود؟» 

«نه عزيزم، اون چون خسته بود با لباس خوابش برد.» 

«پس چرا خانمش كه خيلي هم خانم خوبيه بهش كمك نكرد لباسشو در بياره؟!» 

«چون ميخواست شوهرش روي پاهاي خودش بايسته.» 

«واسه همينه كه شما نميتونيد روي پاهاي خودتون بايستيد؟» 

«عزيزم مگه تو فردا مدرسه نداري؟» 

«داري ميپيچوني؟» 

«نه قربونت برم عزيزم، اما يه بچه خوب كه وسط فيلم اينقدر سوال نميپرسه؛ باشه عسل بابا؟» 

«اما من هنوز قانع نشدم.» 

«توي اين يك مورد به مامانت رفتي؛ خب بپرس عزيزم.» 

«چرا باباها توي تلويزيون هميشه روي مبل ميخوابن؟» 

«واسه اينكه تختخوابشون كوچيكه، دو نفري جا نميشن.»

«خب چرا يه تخت بزرگتر نميخرن؟» 

«لابد پول ندارن ديگه.» 

«پس چرا اينا دوتا ماشين دارن، ما ماشين نداريم؟» 

«چون ماشين باعث آلودگي هوا ميشه، ما نخريديم عزيزم.» 

«آهان، 
يعني آدما نميتونن همزمان دوتا كار خوب رو با هم انجام بدن؛ اون آقاهه و 
خانومه كه حجابشون رو رعايت ميكنن، باعث آلودگي هوا ميشن، شما و مامان 
كه باعث آلودگي هوا نميشين حجابتون رو رعايت نميكنين؛ درست گفتم بابايي؟» 


«آره دخترم، اصلا همين چيزيه كه تو ميگي، حالا ميشه من فيلم ببينم؟» 

«باشه، 
ببين بابايي اما تحت تاثير اين فيلمها قرار نگيري بري ماشين بخريها، به 
جاش برو به مامان ياد بده حجابشو موقع خواب رعايت كنه كه تو اينقدر موقع 
جواب دادن به سوالاتم خجالت نكشي

 

 

+ تاریخ سه شنبه 1391/10/26 ساعت 11:13 AM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

 

 

+ تاریخ سه شنبه 1391/10/26 ساعت 11:12 AM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

 

کـاش وَقـتهـ ـایِ تــَنهـ ـایی

یــِکی از تو سایـه مـ ـی اومَد و مـِثلِ پــِسَرخالــه میگــُفـت

نــ ـون بـــِگیرَم

نـَـ ـفت بـــِگیرَم

دِلــِ ـت گــِـرِفتِه

مَنــَـ ـــم مــیگــُــفتــَم اره

بَعد فــَقــَط مینــِشَست کِنارَم و سکوت میکــَرد

مَنــَ ــم مِثلِ کــُـــلاه قِرمِزی سَرَمو میزاشتـــَ ـــم رو زانوش

 

+ تاریخ دوشنبه 1391/10/18 ساعت 7:49 PM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

وقتی یک دختر در جوانی سیب باشد

در پیری چه شکلی میشود؟

برید ادامه مطلب...

 


ادامه مطلب
+ تاریخ شنبه 1391/10/02 ساعت 2:14 PM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

 

عاشق هم شدی.......

 

مثل زلیخا سمج باش.......

 

آنقدر رسوا بازی در بیار........

 

تا خدا خودش پا در میانی کند...


خارپشتی شده‌ام

 

که تیغ‌‌هایش

 

دنیای امنی برایش ساخته

 

اما

 

حسرت نوازشی عاشقانه

 

تا ابد

 

بر دلش مانده است


سلامتي ِ اونايي که واسه دوستاشون آچار فرانسه ان ! ولي حتي يه دونه

انبردست هم پيدا نميشه پيچاي ِ چشمشون رو سفت کنه ! بلکه کمتر چکه

کنن ...!!


دنیای عجیبی ست ؛ اینجا لبخـند را هم ، بایــد زد !!!!

 
پـشـت یـك هـزار تـومـانـی نـوشـتـه بـود
 
پـدر مـعـتـادم بـرای هـمـیـن پـولی كـه پـیـش تـوسـت
 
یـك شـب مـرا بـه دسـت صـاحـب خـانـه مـان سـپـرد...
 
خـدایـا چـقـدر مـی گـیـری ... !!
 
کـه بـگـذاری شـب اول قـبـر قـبـل از ایـنـکـه تـو ازم سـوال کـنـی ،
 
مـن یـه چـیـزایـی ازت بـپـرسـم
 

 
از میان تمام ردیف های موسیقی، دلم... خوب شور می زند...
 

با کسی که دوستش دارید; آهنگ گوش ندهید... فیلم نبینید... زیرباران

نروید... هیچ خاطره ای نسازید !!!... وقت نبودنش می فهمید که چه

میگویم!!.

 


سلامتی پدری که کفِ تموم شهرو جارو میزنه
 
که زن و بچش کف خونه کسی رو جارو نزنن ...

 


 

به سلامتی مادر...
 
که وقتی غذا سر سفره کم بیاد اولین کسی که از اون غذا دوس نداره
 
مادره...

مارا از همان کودکی به جدایی ها عادت دادند...
 
همان جایی که روی تخته سیاه نوشتند: خوب ها / بدها !

 
انکار نکنید همتون حداقل یه بار تو بچگی‌ در یخچال رو آرم میبستین از لای
 
درش به زور نیگا میکردین ببینین کی‌ چراغش خاموش می‌شه
 

 

بچه که بودیم رختخوابمون خیس می شد...حالا که بزرگ شدیم بالشت

 

هامون


سکوتِ من هیچگاه نشانه ی رضایتم نبود ...

 

من اگر راضی باشم با شادی میخندم !

 

سکوت نمی کنم


تاحالا دقت کردین وقتی موبایلتون میوفته زمین

 

سریع برش میدارین ببینین چیزیش شده یا نه

 

ولی وقتی رفیقتون می خوره زمین هرهر بهش می خندین !!!!!!


ابتكاربه سبك ايراني.......

 

رو ديوار دبيرستان دخترانه نوشته شده بود : " نوشتن هرگونه متن و آگهي

تبليغاتي منع قانوني دارد "

 

زيرش با اسپري , بزرگ نوشته بودن : " دوستت دارم فلاني , حتي اگه منع

قانوني داشته باشه " !


 
مغز انسان پر کارترین جای بدنه اون همه 24 ساعت روز و همه 365 روز سال
 
 
و کار میکنه کار اون از لحظه تولد آغاز میشه و فقط وقتی متوقف میشه که
 
 
ما وارد سالن امتحانات میشیم!!!

 
+ تاریخ شنبه 1391/10/02 ساعت 2:11 PM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

هر چه از روشنی و سرخی داریم برداریم کنار هم بنشیینیم و

بگذاریم که دوستی ها سدی باشند در برابر تاریکی ها

یلدایتان رویایی

روزهایتان پر فروغ

شبهایتان ستاره باران!


 

+ تاریخ چهارشنبه 1391/09/29 ساعت 7:19 PM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

 

اعتراف می کنم به خیانت

در نبودت با

خیالت بودم

+ تاریخ جمعه 1391/09/24 ساعت 5:51 PM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

 

+ تاریخ شنبه 1391/09/18 ساعت 1:6 AM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

دلم حضور مردانه میخواهد

نه اینکه مرد باشد نه!!!

مردانه باشد

حرفش فکرش قولش قلبش نگاهش

انقدر مردانه که بتوان تا

بی نهایت به او اعتماد کرد

تکیه کرد !!!

 

 

+ تاریخ جمعه 1391/09/17 ساعت 12:59 PM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

سلامتی اونایی که از هر انگشتشون یه هنر میریزه…

میرنجونن…

میسوزونن…

میشکونن…

له میکنن…

نابود میکنن…

و سلامتی اونایی که جز دوس داشتن این موجودات هنرمند باهمه

وجودشون هیچ هنر دیگه ای ندارن.…

+ تاریخ پنجشنبه 1391/09/16 ساعت 10:54 PM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

دست از طلب ندارم تا کام من برآيد
يا تن رسد به مدرک يا جان ز تن درآيد

روز دانشجو بر کلیه دانشجویان دانش گریز مدرک طلب مبارک

 

+ تاریخ پنجشنبه 1391/09/16 ساعت 10:3 AM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |


 - تینا زمانی,آزی جوووووووون,بهار فتوتی,سمیرا سمیرا,کافر خداپرست,مهدی ,امین راه پیما,پاور ,محسن سان, ,کـــیـان مردم آزار,گل یخ محب اهل بیت علیه السلام,مدینا دوست خوب,سایـﮧ  ,مجتبی بازپرس ویژه  و پاسدار ولایت,مهرداد  داداش شتاب آ ,مهسا محبی,مهدیــــ ملی گرا,ارا ارا,


موش های این دوره زمونه! پرس سینه میزنه باتله موش کصافطططط


+ تاریخ چهارشنبه 1391/09/15 ساعت 6:24 PM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

 

وفاداري يك زن زماني معلوم مي شود ؛
كه مردش هيچ نداشته باشد !
و ....
وفاداري يك مرد زماني معلوم مي شود ؛
كه همه چيز داشته باشد ... !!!


توي مارپله ی زندگي ، مهره نباش که هر چي گفتن بگي باشه ...!

تاس باش که هر چي گفتي بگن باشه


چشم هایم را به بیمارستان بردم

نمیدانم چه مرگشان شده!؟؟

...
هرشب در خواب،

جایشان را خیس میکنند......!


یادتونه سر کلاس تخته پاک کن رو خیس میکردیم میکشیدیم رو تخته

فکر میکردیم خیلی تمیز شد

بعد که تخته خشک میشد میدیدم چه گندی زدیم...!

الان همین حس رو نسبت به زندگی دارم


پیرمرد به منشی اش گفت: جمع کن ۱هفته بریم شمال،منشی به شوهرش گفت: ۱هفته باید بره ماموریت،شوهره به دوست دخترش گفت: ۱هفته خونشون کسی نیست،دوست دخترش به شاگرد خصوصیش گفت: ۱هفته میره مرخصی،شاگرده به بابابزرگش گفت: آقاجون۱ هفته تعطیلم میشه بریم شمال؟
پیرمرده زنگ زد قرارو کنسل کرد..!


بالش های خودم را ترجیح میدهم...شانه هایت مانند بالش های مسافر خانه می ماند خوب می دانم سر های زیادی را تکیه گاه بوده است....


هیچ وقت . . . واسه فراموش کردن یه آدم , . . . آدم دیگه ای رو بازیچه احساسات گذرات نکن


دلگیر نشو از آدمها :
نیش زدن طبیعتشونه
به هوای بارانی میگن ......خراب


آدم مرد باشه و از تو آشغالا نون در بياره
بهتر از اينه كه آشغال باشه و با نامردي نون دراره...


بعضی آدمـــا ؛ مثـل دیـــوارای تـازه رنــگ شـده هستن ....
نــباید بــهشون نـــزدیک بـشی ،
چه بــرسه کـه بخــوای بهشــون تکــیه کـــنی ...!

یکی میگفت: باید از کنار مشکلات زندگی با سرعت عبور کنی و بگی مییییگ میییییییگ!!!
اما انگار نمی دونست مشکلات نشستن رومون و میگن: انگوررررررری ، انگورررررررررری!!


از فحش ناموسی بدتر اینه که ساعت ۳ شب بری پشت خط ِ کسی که قبلش بهت sms داده " شــــب بخیر عزیزم"


دختر محجبه ای با ظاهر ساده از خیابان می گذشت پسرکی گستاخ از پیاده رو داد زد و به او گفت
چطوری سیبیلو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دخترک با خونسردی کامل تبسمی کرد و گفت: وقتی تو ابرو بر میداری مو رنگ می کنی و گوشواره میزاری منم

مجبورم سیبیل بزارم تا جامعه احساس کمبود مرد نکنه!!!!


بـعـضـی هــــــــــــــــــــا فـکـر مـیـکـنـن خـیـلـی بـارشـــــــــونـه

 مـا هـم بـه عـنـوانِ یـک خـرِ زحـمـتـکش قـبـولـشـون داریـم

 

+ تاریخ سه شنبه 1391/09/14 ساعت 12:37 PM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

درخت خونبار زرآباد در منطقه الموت استان قزوین همه ساله در روز عاشورا عصاره ای تراوش می کند که مانند خون سرخ رنگ است آنچنان که گویی در عاشورا عزادار حسین(ع) است.
 

به گزارش مشرق به نقل از مهر، در منطقه الموت شرقی استان قزوین در روستای زرآباد درخت چنار قدیمی و تنومندی وجود دارد که با اتفاقی نادر موجب شده تا همه ساله در ماه محرم کانون توجه خیل عزادران حسینی باشد.

درخت زرآباد که به درخت خونبار زرآباد شهره یافته سالهاست که در کنار امامزاده ای قرار دارد و سحرگاه روز عاشورا از تنه آن صمغی به مانند خون جاری می شود که حیرت همگان را برانگیخته است.
 
 

نکته جالب این که ماه های قمری که سالانه 10 روز جلو حرکت کرده و تغییر می کند هیچ تغییری در این رخداد نداشته و جاری شدن خون هماهنگ با تقویم ماههای قمری تغییر می کند.

این سبز که سرخ در زرآباد به پاست
آیینه ای از حسین در عاشوراست
این سرخی جاری شده از هر رگ برگ
کی اشک چنار باشد این خون خداست

 

+ تاریخ یکشنبه 1391/08/28 ساعت 9:55 PM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

 

از چهره افروخته گل را مشکن

افروخته رخ مرو تو دگر به چمن

گل را تو دگر مکن خجل ای مه من

مشکن به چمن ای مه من قدر سخن

+ تاریخ جمعه 1391/08/19 ساعت 10:29 PM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

ایا میدانید تاثیر جمله:

این مکان مجهز به دوربین مدار بسته است

به مراتب بیشتر از جمله

عالم محضر خداست در محضر خدا معصیت نکنید

میباشد؟

وای بحال ما با این تفکر غلط

قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین

+ تاریخ جمعه 1391/08/19 ساعت 10:25 PM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

زن خیابانی …

مدیر : خانم اگه میخوای اسم پسرت رو بنویسی باید صدو پنجاه هزار تومن بریزی به حساب همیاری…

زن : مگه اینجا مدرسه دولتی نیست !؟

مدیر : اگه دولتی نبود که می گفتم یک میلیون تومن بریز!

زن : آقا آخه مدارس دولتی نباید شهریه بگیرن ؟!

مدیر : این که شهریه نیست اسمش همیاریه !!!

زن : اسمش هر چی هست.تلویزیون گفته به همه مدارس بخشنامه شده که مدارس دولتی هیچگونه وجهی نمیتونن دریافت کنن

مدیر : خب برو اسم بچت را تو تلویزیون بنویس!! اینقدر هم وقت منو نگیر…

زن : آقای مدیر من دوتا بچه یتیم دارم! آخه از کجا بیارم ؟!!

مدیر : خانم محترم! وقتی وارد اینجا شدی رو تابلوش نوشته بود یتیم خونه یا مدرسه؟!

آقای مستخدم، این خانم رو به بیرون راهنمایی کن …!!!

.

.

.

.

.

زن با چشمهای پر اشک منتظر اتوبوس واحد بود ، اتومبیل مدل بالائی ترمز کرد و زن سوار شد …

روزنامه ای که روی صندلی جا مانده بود رو برداشت و بهش خیره شد :

کمیته مبارز با فقر در جلسه امروز …

ستاد مبارزه با بیسوادی …

تیتر درشت بالای صفحه نوشته بود :

با ۲۰۰۰۰۰ زن خیابانی چه می کنید؟!!

زن با خودکاری که از کیفش بیرون آورده بود عدد را تصحیح کرد :

با ۲۰۰۰۰۱ زن خیابانی چه می کنید ؟!!

 

+ تاریخ جمعه 1391/08/19 ساعت 10:21 PM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

 

خانوم صبح از خواب بیدار شد و رو سرش فقط سه تار مونده بود

با خودش گفتک هوووم مثل اینکه امروز موهامو ببافم بهتره

و موهاشو بافت و روز خوبی داشت

فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود

هومم امروز فرق وسط باز میکنم

این کارو کرد و روز خیلی خوبی داشت

پس فردای اون روز تنها یک تار مو رو سرش مونده بود

اوکی امروز دم اسبی میبندم

همین کارو کرد و خیلی بهش میومد

روز بعد که بیدار شد هیچ مویی رو سرش نبود

ایول امروز دردسر مو درست کردن ندارم

همه چیز به نگاخ تو برمیگرده، هر کسی داره با زدگیش میجنگه

ساده زندگی کن. جوانمردانه دوست بدار. و به فکر دوست دارانت باش

 

+ تاریخ جمعه 1391/08/19 ساعت 10:19 PM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

 

تلفن همراه پیرمردی که توی تاکسی کنار دستم نشسته بود زنگ خورد

پیرمرد به زحمت تلفن را با دستانی لرزان از جیبش دراورد

هرچه تلفن را در مقابل صورتش عقب و جلو کرد نتوانست نام تماس گیرنده را بخواند

رو به من کرد و گفت:

ببخشید خانم چی نوشته؟

گفتم نوشته: همه وجودم

پیرمرد :الو سلام عزیزم

یهو دستش را جلوی تلفن گرفت و با صدایی ارام و لبخندی زیبا و قدیمی به من گفت:

همسرم است

 

+ تاریخ جمعه 1391/08/19 ساعت 10:10 PM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

 

وقتی به کسی زیادی بگی:

دوستت دارم

خیال میکنه احساستو به حراج گذاشتی

تو حراجی هم چیز خوبی گیر آدم نمیاد...

 

+ تاریخ جمعه 1391/08/19 ساعت 9:59 PM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

رابطه ای رو که مرده؛


هر ۵ دقیقه ۱ بار نبضشو نگیر؛


دیگه مرده ...

www.parsnaz.ir  عکس های غمگین از لحظات تنهایی

+ تاریخ سه شنبه 1391/08/16 ساعت 0:59 AM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

 

دستمال كاغذي به اشك گفت:قطره قطره‌ات طلاست .يك كم از طلاي خود حراج مي‌كني؟
عاشقم

با من ازدواج مي‌كني؟...

اشك گفت:ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!

تو چقدر ساده‌اي .خوش خيال كاغذي! توي ازدواج ما تو مچاله مي‌شوي

چرك مي‌شوي و تكه‌اي زباله مي‌شوي پس برو و بي‌خيال باش

عاشقي كجاست! تو فقط دستمال باش!

دستمال كاغذي، دلش شكست ،گوشه‌اي كنار جعبه‌اش نشست

گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد در تن سفيد و نازكش دويد خونِ درد

آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد مثل تكه‌ ای زباله شد

او ولي شبيه ديگران نشد چرك و زشت مثل اين و آن نشد

رفت اگرچه توي سطل آشغال پاك بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌هاي كاغذي

فرق داشت

چون كه در ميان قلب خود


دانه‌هاي اشك

کاشت...

  

+ تاریخ سه شنبه 1391/08/16 ساعت 0:33 AM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

 

این ماجرا در سال 1936 میلادی در اسپانیا روی داده است.فدریكو گارسیا لوركا( fedricu garcia lorca ) شاعر ونویسنده پر آوازه اسپانیا از معدود انسانهایی بود كه در نوشته های خود به چگونگی مرگش نیز اشاره داشته بود.مثلا در شعر تن حاضر كه در سال 1935 یك سال قبل از مرگ سروده شده است میگوید: گور من كجاست؟ كفن را كه می چروكاند؟ دروغ است هر چه میگوید!

برید ادامه مطلب....

 


 


ادامه مطلب
+ تاریخ یکشنبه 1391/08/14 ساعت 11:41 PM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |

درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد.

چشمش به شاه افتاد با دست اشاره‌ای به او کرد.

کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ اوردند.

کریم خان گفت: این اشاره‌های تو برای چه بود؟

درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟

کریم خان در حال کشیدن قلیان بود؛ گفت چه می‌خواهی؟

درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است.

چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد…

روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت.

ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت: نه من کریمم نه تو. کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.
+ تاریخ یکشنبه 1391/08/14 ساعت 11:33 PM نویسنده ღ♣♫ ســپیده ღ♣♫ |